محمدرضا خورشید زندگی ما
در روز جمعه 23 دی ماه 1390 یک سرباز کوچولو به لشکر امام زمان(عج) اضافه شد و او کسی نبود بجز محمرضای کوچولوی ما.

پسرکم دیروزساعت١١عمه مریم رفت بیمارستان خودشون وبرای تووقت ختنه گرفت.زنگ زد گفت زودخودتون رو برسونید.من هم رفته بودم دبیرستان .فورا زنگ زدم خاله فاطمه حاضرت کرد.مدرسه وامتحانات رو سپردم به همکارها ورفتم خونه خاله باهم تورو بردیم بیمارستان(البته اول وضو گرفتم.چون میخواستم حتمااین کارباوضوانجام بشه)خیلی دلهره داشتم .رسیدیم بیمارستان .عمه مریم توحیاط منتظرمون بود.رفتیم داخل وتورو دادم به عمه اول سپردمت به خدا بعد به دکترو.....به لطف خدا این کار هم تموم شد امروز دیگه بهترشدی خداروشکر.زنگ زدم به بابات که الان مکه هست بهش خبردادم کلی خوشحالش کردم.یک عالمه عکس هم داری سرفرصت برا میذارم.عزیزم.عسلم مسلمون شدنت مبارک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:54 | پنجشنبه 4 خرداد 1391 توسط مامان و بابا

سلام عسلم من رو ببخش دیر به دیر برات می نویسم واقعا کار بیرون وداخل خونه حسابی سرم روشلوغ کرده فرصت هر کاردیگه ای رو ازم گرفته .الان میخوام ازروز شنبه ٢٤اردیبهشت برات بنویسم.اون روز زندایی حمید(راحله جون)اومد کمکم دونفری بردیمت درمانگاه واکسن ٤ماهگیت رو زدیم من خیلی دلهره داشتم ولی تو عزیز دلم یه کوچولو گریه کردی زودم آروم شدی قطره استامینوفن هم دادم خدارو شکرتب نکردی.این هم به خیر گذشت.الان هم که دارم مینویسم بابایی مکه رفته وقراره عمه مریم وقت بگیره ببرم ختنه ات کنم خدایا کمکم کن.الان واقعا دلهره دارم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:05 | چهارشنبه 3 خرداد 1391 توسط مامان و بابا

سلام پسرخوشگلم عزیزدلم روزجمعه٢٢اردیبهشت من وتو بابایی برای تبریک روز مادر به دوتا مامان بزرگا رفتیم بهشت زهرا.آخه عزیزدلم من وباباییت ازداشتن این نعمت محرومیم.توگل خریدی رفتی بهشون تبریک گفتی ازشون خواستی دعای خیرشون رو بدرقه راه زندگیت بکنن.خدایا کمکم کن تا بتونم مثل مامانم مادری مهربون باشم و.....(مادرعزیزترازجانم روزت مبارک همنشین حضرت زهراباشی توبهشت)



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:44 | سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 توسط مامان و بابا

بابای مهربونم خیلی دوست دارم

من و بابای مهربونم

مامانی صد دفعه گفتم منو جلو ننشون جیزه

من و مامان خلافکار دوست داشتنیم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:21 | يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 توسط مامان و بابا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:37 | چهارشنبه 30 فروردين 1391 توسط مامان و بابا

مامانم هر روز صبح بلند می شه و منم حاضر میکنه تا با هم بریم سر کار. منم که خوابم میاد،ولی خوب راه رفتنی رو باید رفت.یه جایگاه ویژه هم دارم ،جام راحت و امنه خدا رو شکر. دست فرمونش هم چشم نخوره خوبه ،هوای من رو هم داره،یه کمی آرومتر از قبل میره .ولی خوب نقشه ها دارم  بزرگ شم و همیار پلیس بشم  بعد با دست باز ،مواظب رانندگی کردنش باشمو جریمه و این جور حرفا...

این هم از عکسای همراهی من با مامانم

چقدر این رانندگی کسل آور بخوابم بهتره

مامانی اگه این دفعه خلاف بری جریمه ای

حالا که مامان خوبی شدی میتونم با خیال راحت بخوابم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:46 | چهارشنبه 30 فروردين 1391 توسط مامان و بابا

منم و احمدرضا پسرداییم

منم و آرمان پسر دختر خالم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:20 | دوشنبه 28 فروردين 1391 توسط مامان و بابا

پسر گلم قسمت نشد تو مامانجون و آقاجونت رو ببینی اونا دو تا فرشته مهربون بودن که هر چی از محبتشون بگم کم گفتم.به خاطر این که توی خونه مامانجون عکس داشته باشی با هم رفتیم و چند تا عکس اونجا گرفتیم.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:59 | يکشنبه 27 فروردين 1391 توسط مامان و بابا

با این لباس و خنده نمکیت دلمو میبری

پسرم به کی می خوای مشت بزنی؟؟؟

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:44 | يکشنبه 27 فروردين 1391 توسط مامان و بابا

با من شوخی نکنید دوستمو ازم جدا نکنید

 

 

 

 

 

 


 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:37 | يکشنبه 27 فروردين 1391 توسط مامان و بابا
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ








مرجع کد اهنگ